یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می کرد. ما هم اهل شوخی بودیم.
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم. خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش. پشت خاکریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال!
ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء...یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فکر می کرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء...بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا کرم بخون.
http://www.afsaran.ir/payamak/1603013
وقتی بایه وضع اسفناک بری بیرون انتضارنداشته باش قیمه قیمه ات کنند...
ما را در سایت وقتی بایه وضع اسفناک بری بیرون انتضارنداشته باش قیمه قیمه ات کنند دنبال میکنید
برچسب: یه بچه بسیجی,وبلاگ یه بچه بسیجی,یه بچه مسلمون بسیجی رادیولوژیست,یه روزی روزگاری دوتا بچه بسیجی, نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 11:56